تبليغاتX
دل تنها
tanhayi


يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

+ نوشته شده در  85/07/23ساعت 19:45  توسط هما | 
 

چرا امروز دعا نمي‌كنيم....؟؟
چرا اشك نمي‌ريزيم؟!!؟؟؟
چرا خداوند را نديده مي‌گيريم؟!؟!!
چرا قوانين خدا بايگاني شده‌اند؟!!!!؟
چرا گرسنگان جهان در حاليكه استخوان‌هايشان از پهلوي آنها بيرون زده، پيش چشم ما جان مي‌دهند و ما فقط تماشا و اظهار تأسف مي‌كنيم!!!!!!!!!!؟
چرا از جهل يكديگر عليه يكديگر استفاده مي‌كنيم؟!؟
چرا به يكديگر كمك نمي‌كنيم؟!
چرا به يكديگر دروغ مي‌گوئيم؟!؟!
چرا ترازوهاي ما ديگر درست كار نمي‌كنند ؟؟!
چرا به رنج يكديگر مي‌خنديم....!!

+ نوشته شده در  85/07/23ساعت 19:41  توسط هما | 
 

اي عشق!...اي گل ايستاده من در انسوي زمان و حواس،
اي كسي كه لبانت بوسه اي كه در پوست من صليبي از ياسمن نقش ميزند
يك بار به خواب من بيا تا جنونم برگردد!
اي عشق! از تو دور شدم تا به تو نزديك شوم و زمان را يافتم. اكنون با زمان معاشقه مي كنم
و من اتش عشق را در صاعقه معشوقم ربودم
برايم چيزي باقي نمانده جز انكه در سايه اي كه سايه توست آواره شوم
برايم چيزي باقي نمانده جز انكه در صدائي كه صداي توست ساكن شوم
و اكنون صليبي در خيابان پشتي ايستاده است...عشق ورزي، گرانبهاترين هديه خداوند به آدمي است چرا كه هرگز از ان كه بر او رحمت شده و عاشق است بازستانده نخواهد شد. عشق در رداي فروتني و آرامش از كنارمان مي گذرد و ما ترسان از آن مي گذريم يا چشم بر ان مي بنديم، يا در پي آن ميرويم تا بر شرارت خود نام عشق نهيم.

+ نوشته شده در  85/07/23ساعت 19:39  توسط هما | 
 


تا به حال زير نجواي باران زيسته اي ...

تا به حال زير تپش هاي آسمان رقصيده اي ...

رقص هر لحظه به رنگ تنهايي ...

در سکوت مرواريد هاي آسماني ...

تا به حال هم رنگ اين آسمان گشته اي ...

تا به حال هم صداي اين سرود گشته اي ...

تا به حال گوش به اين آسمان لاجوردي دوخته اي ...

اين صداي گريه هر پري که دور افتاده از اين همه زيبايي ...

زيبايي چشمان خيس تو ... زيبايي آن صورت درخشان تو ... زيبايي آن صداي گيراي تو ...

هر لحظه اشکي پشت اشکي مي چکد...

تا که شايد ببارد در نگاه ماه تو ...

تا که شايد پيوندي دهد دستان تو ...

در نگاه گم گشته اين آسمان در ديدار تو ...

تا به حال زير قطرات باران گم گشته اي...

تا به حال در سکوت اين همه نجوا بيدار گشته اي...

اين همان خواهش ديدار توست ...

اين همان گم گشته اميد در ديدار توست .....

+ نوشته شده در  85/07/14ساعت 17:20  توسط هما | 
 

گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيبايي اش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل تا كه من زنده ام ماندگار است

+ نوشته شده در  85/07/14ساعت 17:20  توسط هما | 
 

گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيبايي اش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل تا كه من زنده ام ماندگار است

+ نوشته شده در  85/07/14ساعت 17:20  توسط هما | 
 

گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيبايي اش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل تا كه من زنده ام ماندگار است

+ نوشته شده در  85/07/14ساعت 17:18  توسط هما | 
پروردگارا! سایه گناه چون ابرهای تیره غروب آسمان دلم را پوشانده

و بادی سرد بوته زارهای خشک اعمالم را در این برهوت تکان میدهد

وقتی اعمالم چون آینه رو به روی توست از چه بگریزم؟

وقتی جهان آفرینش مظهر قدرت توست به کجا پناه برم غیر از دامن پر مهر تو؟

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 3:37  توسط هما |